جنگجویان ایرانی و آزاد سازی خرمشهر - جنگجویان ایرانی

تحلیل آمار سایت و وبلاگ
جنگجویان ایرانی
آموزش کامپیوتر ترفند اینترنت گرافیک تکنولوژی بازی رجیستری اورکلاک سئو سرگرمی عکس فیلم داستان کوتاه موبایل تاریخ مذهبی علمی نظامی

 


جنگجویان ایرانی و آزاد سازی خرمشهر

خاطراتی خواندنی پیرامون تکاوران و رزمندگان آزاد ساز خرمشهر :

تا آخرین نفس ، تا آخرین فشنگ ..


تکاوران نیروی دریایی و خرمشهر واژگانی هستند که به دنباله هم باید بیایند و هیچ یک به تنهایی معنایی ندارد تکاوران در خرمشهر رزمی کردند جاودان به طوری که شیوه رزم شهری شان در اکثر دانشگاه های نظامی جهان تدریس می شود . فرمانده این یلان یعنی ناخدا هوشنگ صمدی که خود به جرات می توان گفت یکی از قهرمانان ملی این مرز و بوم است و چیزی در رشادت و دلیری و قدرت فرماندهی از نیاکان غیورش کم ندارد اظهار داشت روزی در خرمشهر افسر عراقی را اسیر گرفتیم که واقعا شگفت زده شده بود که ما چند تکاور هستیم که در مقابل لشگر عراق و تیپ نیرو مخصوص آنها دفاع می کنیم آن افسر عراقی اظهار داشته بود که ما در محاسبات نظامیمان می پنداشتیم با نیرویی با استعداد یک لشگر مواجهه هستیم ام حال...
اگر می خواهید از جانگذشتگی این مرادن مرد را بدانید همین نکته بس که تکاوران اعزامی از منجیل در ابتدای دفاع 270 نفر بوده و در آخر تنها 17 نفر باقی ماندند...
ناخدای همیشه قهرمان ایران جناب صمدی اظهار داشتند که تمامی بار دفاع خرمشهر از لحاظ جنگ شهری بر عهده تکاوران نیروی دریایی بوده تکاورانی که با طی دوره های مختلف می توان گفت از بهترین های دنیا بوده اند و هستند که اگر نبودند برای سر کلاه سبزها در خرمشهر صدام جایزه اعلام نمی کرد... *


تکاوران دریایی به روایت یکی از مدافعان خرمشهر ...

در بیمارستان طالقانی بودم . یک دستگاه جیپ که روی آن تفنگ 106 پادگان دژ سوار بود جلو بیمارستان توقف کرد . یک تکاور بلند قد از آن پیاده شد و تکاور دیگری را روی کولش انداخت و به داخل بیمارستان برد او نه با کسی حرف میزد و نه نگاهی به اطراف می انداخت . نگاهی به چهره اش انداختم و در زیر نور مهتاب خستگی و ابهام صورتش را تشخیص دادم . او تکاور زخمی را به داخل بیمارستان برد و من هم منتظر خبری از مجروح خود بودم.

بی اختیار به طرف اورژانش رفتم . آن وقت ها اورژانس اتاق عمل و سایر قسمت های بیمارستان کنترل نمی شد . این تکاور، تکاور زخمی را گذاشته و خودش بیرون اورژانس منتظر بود. به طرفش رفتم و ازش سوال کردم .نگاه سردی به من کرد و جوابی نداد . باز ازش سوال کردم . قدمی دورتر برداشت و جوابی نداد . شاید غرق در افکار خودش بود یا اصلا صحبت مرا نشنید . چون آنچنان آشفته بود که در توصیف نمی گنجد.

دقایقی بعد خبر شهادت آن تکاور مجروح را به بیرون اورژانس آوردند . این تکاور وقتی خبر شهادت تکاور همرزمش را شنید گلوله اشکی از چشمش بیرون ریخت و بر زمین افتاد . این تکاور حرفی نزد . از اورژانس خارج شد و در زیر باران مهر ماه شروع به رفتن به سوی خرمشهر کرد او حتی سوار جیپی که تفنگ 106 بر روی آن بود نشد . او با قدم های محزون خود جلو میرفت . نمی دانم چرا به یاد امام حسین ع و برادرش ابوالفضل افتادم . بی اختیار به طرف راننده جیپ رفتم و موضوع را سوال کردم راننده گفت او برادر خودش را آورد و آن تکاور شهید برادر این تکاور بود . *

 

تحقیر صدام توسط خلبانان ایرانی‌


صدام حسین برای تحقیر کردن خلبانان ایرانی در تلوزیون عراق گفت:به هر خلبان ایرانی که به 50 مایلی نیروگاه بصره نزدیک شود- حقوق یک سال نیروی هوایی عراق را جایزه خواهم داد

و 150 دقیقه بعد از مصاحبه صدام-

عباس دوران و حیدریان و علیرضا یاسینی نیروگاه بصره را بمباران کردند.

با این عملیات جواب گستاخی صدام داده شد و در حقیقت خود صدام تحقیر شد .غروب همان روز خبرنگار رادیو بی بی سی اعلام کرد:

- من امروز با آقای صدام حسین رئیس جمهور عراق، مصاحبه داشتم و ایشان با اطمینان خاطر از دفاع قدرتمند هوایی خود در راه محافظت از نیروگاه ها، تاسیسات و دیگر منابع اقتصادی عراق در برابر حملات و تهاجم خلبانان ایرانی سخن می گفت. ولی من هنوز مصاحبه او را تنظیم نکرده بودم که نیروی هوایی ایران نیروگاه بصره را منهدم کرد. اینک جنوب عراق در خاموشی فرو رفته و چراغ قوه در بازارهای عراق بسیار نایاب و گران شده است چون با توجه به خسارات وارد به نیروگاه، تا چند روز آینده برق وصل نخواهد شد.سپس این خبرنگار با لبخندی تمسخر آمیز گفت:البته هنوز فرصتی پیش نیامده که من از صدام حسین سوال کنم چگونه جایزه خلبانان ایرانی را تحویل خواهند داد.[ادامه را بخوانید]


پای حرف های ناخدا هوشنگ صمدی 

 

در منطقه فاو خمپاره دشمن به فاصله کوتاهی پشت سر ما در آب فرود آمد و ترکش آن در کمر محافظ من ، شهید سنگلجی جا گرفت و ناگهان صدای ضجه اش را شنیدم . در لحظه به زمین افتادنش دستم را به کمرش گرفتم و او در آغوش من جای گرفت و چشمان خود را یک بار باز و بسته کرد و ندای حضرت عشق را لبیک گفت و جان به جان آفرین تسلیم کرد .اشک در چشمانم حلقه بست و بی اختیار فریاد زدم سنگلجی بمان نرو ...مرد خرمشهر به امثال تو می نازد...

 

بیسیم چی...

 

در منطقه گمرک خرمشهر ، خمپاره به فاصله اندکی به زمین خورد زود در کنار تنه نخلی دراز کشیدم ناگهان در چند قدمی خود صدای فریاد بیسیم چی خود را شنیدم با وجود آتش زیاد دشمن خود را سینه خیز به او رساندم و پیکرش را در آغوش گرفتم او تنها یا حسین (ع) و یا زهرا (س) می گفت...ترکش خمپاره ستون فقرات بیسیم چی مرا نشانه رفته بود و کمرش نصف شده بود تقریبا هرچه تلاش کردم او را با وسایل موجود پانسمان کنم افاقه نکرد و به دلیل جراحات وارده به معراج رفت .

 

تکاوران دریایی به روایت یکی از مدافعان خرمشهر ...

 

در بیمارستان طالقانی بودم . یک دستگاه جیپ که روی آن تفنگ 106 پادگان دژ سوار بود جلو بیمارستان توقف کرد . یک تکاور بلند قد از آن پیاده شد و تکاور دیگری را روی کولش انداخت و به داخل بیمارستان برد او نه با کسی حرف میزد و نه نگاهی به اطراف می انداخت . نگاهی به چهره اش انداختم و در زیر نور مهتاب خستگی و ابهام صورتش را تشخیص دادم . او تکاور زخمی را به داخل بیمارستان برد و من هم منتظر خبری از مجروح خود بودم.

 

بی اختیار به طرف اورژانش رفتم . آن وقت ها اورژانس اتاق عمل و سایر قسمت های بیمارستان کنترل نمی شد . این تکاور، تکاور زخمی را گذاشته و خودش بیرون اورژانس منتظر بود. به طرفش رفتم و ازش سوال کردم .نگاه سردی به من کرد و جوابی نداد  . باز ازش سوال کردم . قدمی دورتر برداشت و جوابی نداد . شاید غرق در افکار خودش بود یا اصلا صحبت مرا نشنید . چون آنچنان آشفته بود که در توصیف نمی گنجد.

 

دقایقی بعد خبر شهادت آن تکاور مجروح را به بیرون اورژانس آوردند . این تکاور وقتی خبر شهادت تکاور همرزمش را شنید گلوله اشکی از چشمش بیرون ریخت و بر زمین افتاد . این تکاور حرفی نزد . از اورژانس خارج شد و در زیر باران مهر ماه شروع به رفتن به سوی خرمشهر کرد او حتی سوار جیپی که تفنگ 106 بر روی آن بود نشد . او با قدم های محزون خود جلو میرفت . نمی دانم چرا به یاد امام حسین ع و برادرش ابوالفضل افتادم . بی اختیار به طرف راننده جیپ رفتم و موضوع را سوال کردم راننده گفت او برادر خودش را آورد و آن تکاور شهید برادر این تکاور بود .

 

روایت یک مدافع خرمشهر در باره تکاوران ...

 

 

نیروی دریایی در خرمشهر حضوری فعال داشت . یک بار من و شهید ریحانی آنها را تا صد دستگاه راهنمایی کردیم . در طول راه آنها در مقابل هر خمپاره یا گلوله ای که می آمد واکنش نشان می دادند و به زمین می خوابیدند و یا می غلطیدند و می پریدند . من که محو لباس های آنان و حرکات تیز و فرز آن ها بودم عکس العملی نسبت به به گلوله های عراقی نداشتم . به همین خاطر تا مقصد چندین بار مرا به زور هل دادند و به زمین خواباندند تا مورد هدف ترکش قرار نگیرم .

 

وقتی ما عراقی ها را به بچه های نیروی دریایی نشان دادیم ، آن ها از ما خواستند که دیگر جلو نیاییم و خودشان به قلب دشمن زدند . در این حال یکی از تکاوران را دیدم که پیر زنی را کشان کشان می آورد و آن پیر زن از آمدن امتناع می کرد و به فارسی و عربی حرف هایی می زد . من خودم را به آن ها رساندم و با پیر زن به عربی حرف زدم و صحبت های آن زن را برای آن تکاور ترجمه کردم ( پیر زن گفت عراقی ها عروسم را بردند) ، یکی از تکاوران با شنیدن این مطلب با ژ-3 تا شو خود به شانه اش زد و گفت : یاعلی غیرت مرد ها کجا رفته . این را گفت و به سمتی که آن پیر زن نشان می داد رفت و دیگر باز نگشت

 

دریادار حبیب الله سیاری هم روایت شنیدنی دارد  

 

 

در میدان فرمانداری شهر مستقر شده بودیم و خط مقدم نبرد ما با دشمن خیابان 45 متری بود.موقعیت محل و منطقه بسیار حساس بود چون با فتح خیابان 45 متری و تسخیر میدان فرمانداری شهر کامل در دست دشمن قرار می گرفت.

 

شهید بزرگوار اسماعیل شعبانی به عنوان تنها تیر بار چی یگان ما بود . علاقه زیادی به تیر بار داشت و همیشه به ما می گفت : تا وقتی من زنده هستم ، تیر بارم کار می کند و شما صدای آن را می شنوید . اگر روزی صدای آن قطع شد بدانید من و تیر بارم هر دو با هم به شهادت رسیده ایم . من و تیر بارم هرگز از هم جدا نمی شویم . بچه ها از این صحبت شعبانی تعجب می کردند و گاهی از خود می پرسدند مگر می شود که تفنگ هم شهید بشود و یا با صاحب خود به شهادت برسد چند روزی گذشت یک شب که فشار دشمن زیاد بود ف دیدیم که شهید شعبانی تیر بارش را به همراه مقدار زیادی مهمات بر دوش گرفته و به طرف جایگاه استقرار برای تیر اندازی به دشمن میرود . او رفت و بعد از دقایقی کوتاه صدای تیر بارش را دوباره شنیدیم ...

 

ساعت حدود 3 بامداد بود که صدای تیر بار اسماعیل قطع شد . نگران شدم و از جایم بر خاستم و به طرف محل استقرار او رفتم وقتی به او رسیدم با صحنه عجیبی روبه رو شدم . اسماعیل بر اثر اصابت آتش بار دشمن به شهادت رسده بود . همچنین بر اثر اصابت ترکش و گلوله بر تیر بار اسماعیل ، تیر بار قطعه قطعه شده بود و بر بدن او فرو رفته بود اشک از چشمانم جاری شد و به یاد حرفش افتادم که می گقت من و تیر بارم باهم به شهادت می رسیم .

 

 

و اما یک خاطره تکراری از خرمشهر ..

 

خاطره جوان رزمنده خرمشهری ها را یکی دو بار منتشر کرده ام . ( روزی که خرمشهر آزاد شد ) باور کنید هرگاه آن را می خوانم ، بی اختیار اشک هایم جاری می شود .. برای اون دسته از خوانندگانی که تازه با این سایت آشنا شده اند آن را بار دیگر درج می کنم .. روحش شاد .

 

سوم خرداد ماه ۱۳۶۰ ... 

 

هیچ گاه یاد و خاطره این روز را تا زنده هستم فراموش نخواهم کرد .. این روز برایم خیلی خاطره بر انگیز است . با اجازتون قسمتی از خاطره این روز را که قبلآ نوشته بودم  رو کپی می کنم .. خیلی دلم می خواست از زاویه ای دیگر ماجرای ان روز رو تعریف کنم .. اما حس کردم نوشتار قبلی اگر چه قدیمی است ، ولی به یک بار خواندن مجددش می ارزد ..         

 

روز سوم خرداد بود ...   شهر تهران حسابی درتب و تاب جنگ بود .. در هر کوی و برزن ، از بلندگو ها صدای مارش نظامی به گوش می رسید ... مردم در حین انجام کار های روزمره ، حواسشون به بلند گو ها بود تا اگر آژیر وضعیت قرمز به صدا اومد ، فوری به نزدیک ترین جان پناه ها ، که همه جا تعبیه شده بود ، پناه ببرند . من شب قبلش پرواز بودم .... و اون روز هم ، استراحتم بود . برای انجام کاری از پایگاه بیرون اومدم ... هنوز به میدان آزادی نرسیده بودم که ناگهان رادیو ماشین برنامه ی عادی اش رو قطع کرد و خبر از حمله بزرگی  داد .. 

 

طبق معمول ، با شنیدن خبر حمله رزمندگان ، تصمیم گرفتم به پایگاه برم . یه حسی به من می گفت این یکی باید خیلی مهم باشه ...  همیشه یک دست لباس پرواز و ماسک اکسیژن و ... که از ملزومات پروازی است ، تو ماشین داشتم .  وارد میدان آزادی که شدم ، با راه بندان طولانی برخورد نمودم .. که بیشتر به خاطر تردد آمبولانس های حامل مجروحین جنگی از فرودگاه بود ..  با مشاهده آمبولانس ها دیگه صد در صد مطمئن شدم مربوط به همین حمله ای است که رادیو اعلام کرد .

 

دیدم اگه صبر کنم ، حالا حالا ها راه باز نمیشه .. به ناچار به گشت راهنمایی و رانندگی که در ضلع جنوبی میدان ایستاده بود مراجعه کردم و به افسری که اونجا بود ، خودم رو معرفی نموده ، خواهش کردم یه جوری منو از این مهلکه نجات بده تا به پایگاه برسم . افسر جوان که هنوز هم اسمش رو به خاطر دارم .. سروان عالی نسب ( نام آدم های خوب هیچ گاه از ذهنم پاک نمیشه ) ، با کمال میل موافقت کرده و همانند اسکورد تشریفات ( نمردیم و یه بار مثل از ما بهترون اسکورت شدیم !!) راه رو برام باز کرد ...

 

جنب و جوش عجیبی تو خط پرواز سی -۱۳۰ به چشم می خورد ... معمولآ هر وقت حمله ای صورت می گرفت ، این جا همه چیز بهم می ریخت .. همه عجله داشتند .. سرشیفت اون روز رضا مسیبی بود . با وجودی که ذاتآ آدم خونسردی است ، ولی به خاطر فراوانی پرواز های جنگی و کمبود نفرات شیفت ، حسابی آشفته و عصبی بود . با دیدن من ، چشمانش برقی زد و با خوشحالی پرسید : بهروز اومدی بری پرواز ؟‌؟  من هم که با او شوخی داشتم گفتم .... نه رضا جون ، اومدم یه قل دو قل بازی کنم .... و متعاقب آن به سوی اولین هواپیمایی که قرار بود اعزام بشه رفتم ..

 

فرودگاه اهواز  واقعآ  اون ایام به بیمارستان صحرایی تبدیل شده بود ، حسابی شلوغ بود ... گروه امداد گران و ستاد تخلیه با نظم خاصی مجروحین را از هلی کوپتر های هوانیروز ( دوست ندارم بگم بالگرد ... مگه زوره ؟!!) که از خط مقدم می آوردند ، تخلیه کرده و بعد از مداوای اولیه ، تفکیک گردیده و هر یک از زخمی ها با پرونده ای بر روی سینه ، به درون سی -۱۳۰ ها انتقال می یافتند . حالا مجسم کنید گرمای طاقت فرسای اهواز ... آوای ناله مجروحین .... صدای غرش موتور هواپیما ها ( که من یکی ، هنوز هم عاشق این اصوات هستم !) ، فریاد امداد گران که خستگی و عرق از چهره شان نمایان بود ..  چه وضعی رو به وجود آورده بود .

 

اون ایام رسم بود که روی زمین، به ما نمی گفتند مجروحین را به کدام شهر و دیار ببریم . طفلکی ها حق داشتند که نگن  .. چون بقدری آدم های راحت طلبی چون من ، چونه می زدیم که این ابو طیاره رو بفرستین تهران ..!! که اون ها از کار و زندگی می موندن .... برای همین به محض این که اوج می گرفتیم ، از طریق برج مراقبت پرواز به ما اعلام می شد که مقصدمون کجاست . و آن بنده خدا های زخمی رو کجا ببریم ..  خلاصه این که.... اون روز فهمیدم حمله با نام بیت المقدس و برای باز پس گیری خرمشهر از چنگال دشمنان بعثی آغاز شده است ..

 

به ما اغلام شد که هواپیما آماده است ... مقصد نا معلوم !!  همین که اومدم از پله های هواپیما بالا برم ، دیدم بیچاره مرکب آهنین تا خرخره پر از مجروحان جنگی است .. که به صورت افقی بر روی برانکارد های هواپیما قرار گرفته اند ... همین که بالا اومدم ... اولین مجروح که چهره ی آفتاب سوخته ای داشت و معلوم بود از بچه های بومی منطقه خرمشهر است ، با لهجه شیرین جنوبی اش که مملو از درد گلوله بود ، مچ دستم رو گرفت .... فکر کردم آب می خواهد ... آخه می دونید کسانی که تیر می خورند ، یا خون ریزی دارن ، بد جوری تشنه می شوند.... .  آقایون اطباء  هم به ما سفارش کرده بودند مطلقآ آب یا مایعات به اون ها ندیم ......  با حالت زاری که داشت پرسید : برادر رادیو گوش کردی ..؟ تعجب کردم .. فکر کردم بر اثر خون ریزی هذیون می گه ...  ولی باز دلم نیامد سر کارش بذارم .. با مهربونی گفتم : رادیو برای چی ؟؟ گفت : می خوام بدونم خرمشهر بالاخره آزاد شد یا نه ..؟ ( به شرفم قسم الان که می نویسم ، چشم هام پر از اشگه .. ) ، تازه دوزاری ام افتاد که او چی می خواد ... گفتم  خبر ندارم .. ولی اگه می شد حتمآ ما متوجه می شدیم ..

 

با همون حالش که دستم رو محکم گرفته بود ، گفت : یه قول به من می دی ؟؟ گفتم بگو عزیزم .... گفت قول بده که اگه خرمشهر آزاد شد ، به من خبر بدی ..  گفتم حتمآ مطمئن باش.. لبخند کم جونی زد و دستم رو ول کرد ... وقتی اوج اولیه را گرفتیم ، مقصد ما شهر تبریز اعلام شد ...  تو هوا به خاطر خواهش اون پسر سیه چرده ، علی رغم این که کار زیاد داشتم ، ولی مرتب به رادیو گوش می دادم .....  رادیو مرتب از حمله بزرگ حرف می زد ... مارش نظامی و سرود های میهنی .... کم کم شهر تبریز از بالا دیده می شد ... در حال کم کردن ارتفاع بودیم که در یک لحظه رادیو برنامه هایش را قطع کرد ... گوینده در حالی که صداش از هیجان  می لرزید .... اعلام کرد ..

 

توجه کنید .... هم میهنان عزیز توجه فرمایید ،هم اکنون به خواست خداوند متعال ... شهر خرمشهر آزاد شد .. خونین شهر آزاد شد و ...  خیلی خوشحال شدم ... نمی دانم دقیقآ چقدر از اعلام این خبر گذشته بود که به شهر تبریز رسیدیم ... فوری پیاده شدم تا این خبر خوش را به آن رزمنده چشم انتظار بدهم ... به محض این که بالای سرش رسیدم ... دیدم در خواب عمیقی فرو رفته .. چهره اش دیگر خسته و درناک به نظر نمی رسه ... تکانش دادم .... برادر .... برادر ...  بهیار پرواز با اندوه گفت : جناب سروان او همین چند دقیقه پیش تمام کرد ...

 

نمیدونم فهمید که شهرش آزاد شده یا نه ...؟ ولی مطمئن هستم روح او هم با خرمشهر آزاد شد ....

 

۲۵ سال از آن روز گذشته .... هر وقت یادم میاد .. از ته دل گریه می کنم .. روحش شاد 

 

 

 

************

 

یادی از شهدای گمنام

 

 

 

همان گونه که در بالا اشاره کردم ، در طول هشت سال دفاع مقدس انسان های بی ادعایی با حضور در مناطق جنگی خدمات ارزنده ای ارایه می دادند . آن ها قهرمانان گمنامی بودند که با هدف خدمت و نجات جان رزمندگان مجروح از هیچ تلاشی دریغ نمی کردند . و بی اغراق هموطنان زیادی در جنگ زنده ماندن و سلامت خویش رو مدیون زحمات ان ها می دانند . لازم به ذکر است در طول جنگ با عراق خوشبختانه هیچ هواپیمای هرکولسی مورد تهاجم جنگنده های ارتش بعثی عراق قرار نگرفت . جز یک مورد در فرودگاه اهواز که در موقع توقف جهت حمل مجروحین مورد اصابت چند ترکش قرار گرفت . که  لینک ماجرای آن را در ذیل قرار داده ام .

 

 

 

ماجرای شلیک به هواپیمای مجروحین

 

 تقدیم به روح شهدای عالیقدر فرودگاه اهواز به ویژه پرستاران و امدادگران گمنام ستاد تخلیه مجروحین جنگی و برادر پاسدار فرمانده فرودگاه ..

 

حتمآ مطلع هستید که فرودگاه اهواز در زمان جنگ یکی از قطب های حساس و استراتژیک منطقه جنگی جنوب کشور محسوب می شد . و نقش موثری در پشتیبانی جبهه ها و خصوصآ دپوی مجروحان و انتقال به بیمارستان های سراسر ایران داشت . بخش بزرگی از ساختمان این فرودگاه تبدیل به بیمارستانی فعال برای پذیرش انواع و اقسام مجروحین جنگی شده بود . و در تمام مدت شبانه روز کادر های پزشکی با تجربه سرگرم مداوای اولیه ، طبقه بندی و انالیز مجروحان و حتی در قالب یک بیمارستان صحرایی مجهز ، اقدام به عمل های جراحی اضطراری می کرد ! در کنار این مجموعه عده ای پرسنل دلسوز و مهربون متشکل از امدادگران و پرستاران مسئولیت حمل و اعزام رزمندگان مجروح رو به داخل هواپیماها به عهده داشتند . باور کنید بسیار کار سخت و طاقت فرسایی بود . مراقبت و انتقال اصولی مجروحین در محوطه باند فرودگاه و در نهایت تحویل به گروه های پروازی و کادر های پزشکی درون هواپیما ها از وظایف اون عزیزان بود . 

 

ستاد تخلیه ....

 

باور کنید هواپیماهای سی - ۱۳۰ نیروی هوایی ارتش نقش خیلی مهمی رو در جنگ تحمیلی با عراق ایفا نمودند . که به نظر من مهم ترین آن ها حمل مجروحین جنگی به بیمارستان های سراسر کشور بود . این به اصطلاح قارقارک ها جان خیلی از رزمنده ها رو نجات داد. و همان طوری که در اکثر مطالب ام به آن اشاره کردم  از همون نخستین ساعات حمله با سازماندهی عالی و استراتژیک به مناطق جنگی اعزام شدند . دیگه کم کم خود رزمنده ها هم وقتی ما اون ها رو سوار می کردیم تا به منطقه ببریم به شوخی عنوان می کردند شما ما رو عمودی سوار می کنید و افقی بر می گردونید !!  در این جا لازم می دونم ابتدا به نقش برادران ستاد تخلیه اشاره نمایم . اوایلی که جنگ  آغاز شده بود مدت ها زمان می برد تا آقایون لودمستر ها وظیعیت کاربردی هواپیما رو تغیر بدهند . یعنی می بایستی نخست تمام صندلی های داخل هواپیما رو جمع می کردند . سپس ستون های سنگین پایه های برانکارد رو نصب نموده و در نهایت زخمی ها رو یکی یکی روی آن ها سوار می کردند . و چون معمولآ دو نفر لود مستر در هواپیمای سی - ۱۳۰ حضور دارد این کار ساعت ها به طول می انجامید . و چه بسا خیلی از مجروحان به خاطر همین انتظار جان شون رو از دست می دادند . این رو هم بگم شخص دیگری غیر از  دو نفر آقایون لود مستر دقیقآ نمی توانستند بار گیری رو انجام دهند . چون قرار دادن بار یا مسافر دارای فرمول های دشوار و پیچیده ای است که اگر از روی اصول انجام نگیرد  " سی . جی " ( مرکز ثقل ) هواپیما به هم می خورد . اما دقیقآ یادم نیست چه مدت از جنگ سپری شده بود که کادری آموزش دیده در تمام فرودگاه های مناطق جنگی مستقر شده و به محض این که ما می نشستیم ، آن ها دست به کار شده و همانند یه لودمستر حرفه ای سریع ستون ها رو نصب کرده و برانکارد ها رو سوار نموده و مجروحین را روی آن می گذاشتند .

 

فرودگاه اهواز ......

 

یکی از مناطقی که ستاد تخلیه آن همیشه فعال بوده و پرسنل و امدادگرهای آن شبانه روز تلاش می نمودند ، فرودگاه اهواز بود . البته بر اثر حملات پی در پی به ساختمان های این فرودگاه ، دیگر مثل گذشته زیبا نبود . ولی خیلی عالی از آن در زمان جنگ استفاده می شد .  یکی از ساختمان های آن اختصاص به بیمارستان صحرایی یافته بود . به این صورت که هر چه مجروح از مناطق مختلف جبهه های جنگ توسط آمبولانس یا هلی کوپتر به این مکان منتقل می شد ، در این ساختمان که پنجره های آن مشرف به رمپ پرواز بود انتقال می یافتند . و گروهی پزشک با دستیار های جوان خود یکایک مجروحین رو معاینه نموده و بر روی پرونده ی اولیه ای که در منطقه توسط آقایون اطباء تنظیم شده بود و در آن علاوه بر درج مشخصات رزمنده دلیل مجروحیت قید شده بود ، فوریت اعزام آن ها تعین می گردید . در همین ساختمان ضمن رسیدگی اولیه و پانسمان مجروحین که اغلب ترکش توپ و خمپاره به بدن آن ها اصابت نموده بود ، محل اعزام آن ها مشخص می شد . در کنار آقایون پزشک و دستیارانشون چند نفر هم پرستار حضور داشتند که وظیفه آن ها همراهی مجروحین از ساختمان بیمارستان صحرایی تا داخل هواپیما بود . آن ها دلسوزانه بعد از قرار گرفتن رزمنده مجروح بر روی برانکارد ، سرم های آنان رو وصل می نمودند و تا لحظه پرواز واقعآ آن ها رو تر و خشک می کردند . این رو هم اضافه کنم  تقریبآ از همون اوایل جنگ هر وقت من به این فرودگاه می رفتم  دو تا پرستار خانم رو همیشه اون جا می دیدم که واقعآ از ته دل زحمت می کشیدند . بارها ازشون می پرسیدم شما ها خواب و خوراک ندارید ؟ چون من در هر ساعت شبانه روز که به اهواز می رفتم ، آن ها رو در حال رسیدگی به مجروحان می دیدم ...

 

 خاطره ای از پرستاران فرودگاه ...

 

من برای این که عزیزان خواننده حسابی با شرایط آن ایام آشنا بشوند ، مجبور به بیان جزئیات می شوم . در همین فرودگاه اهواز  اون موقع یه سنگر خیلی بزرگی ساخته بودند که به محضی که آژیر قرمز به صدا در می آمد همه مردمی که در آن منطقه بودند خودشون رو به این سنگر می رسوندند . همون موقع شایع شده بود که برای ساخت این سنگر چندین میلیون تومان هزینه صرف شده است و هیچ بمبی قادر به تخریب آن نیست . از اون جا که ما اغلب شب ها برای حمل مجروحین به اهواز می رفتیم . بارها شاهد به صدا در آمدن آژیر بودم . شب ها داخل اکثر جاهای ساختمان تاریک بود . و بوسیله نور شمعی کوچک راه مون رو پیدا می کردیم . برای روشن کردن چراغ های داخل هواپیما در حالتی که روی زمین موتور هایش خاموش است ، جنراتور قوی و بزرگی را به هواپیما وصل می نمودند که در سکوت شب صدای دلخراش و کر کننده ای داشت . و هر وقت اعلام وضعیت قرمز می شد ، اولین کاری که انجام می دادند  خاموش کردن  جنراتور بود . تا هواپیماهای دشمن قادر به تشخیص محل دقیق آن ها نشوند . یه شب که در همین  فرودگاه  منتظر پر شدن هواپیما بودم . آژیر لعنتی به صدا در آمد . معمولآ مجروحینی که می بایست اعزام شوند را در محوطه فرودگاه  و تقریبآ زیر بال هواپیما  روی زمین قرار می دادند . و سپس یکی یکی آن ها رو به داخل هواپیما برده و کار هاش رو انجام می دادند .  چشم تون روز بد نبیته .. من بعد از شنیدن صدای آژیر  برای صدمه ندیدن هواپیما به سنگر نرفته و سریع خودم رو رسوندم به هواپیما تا جنراتور رو خاموش نمایم . به محض این که چراغ های هواپیما خاموش شد .  یه عده از بچه های ستاد تخلیه برای حفظ جان خود از هواپیما بیرون پریده و تو تاریکی بنده خداهایی که رو زمین خوابیده بودند  رو لگد مال نموده و فرار کردند .  در آن سکوت وحشتناک شب صداهای ... آخ دلم ... وای مردم ....  وای چه کار می کنید ...؟ توآم با فریاد های کمک و یا حسین در هم آمیخته بود . جالب این که وقتی آژیر سفید نواخته شد و چراغ های هواپیما روشن شد با کمال تعجب دیدم فقط این دو تا پرستار زن از داخل هواپیما خارج نشده و همچنان در حال امداد رسانی به مجروحان هستند ...  در حالی که یک نفر از امدادگرها رو ندیدم

 

 

 

حمله به سی – 130 مجروحان  در اهواز ....

 

 

 

اواسط جنگ بود که یه فروند هواپیمای سی – 130 از تهران به مقصد اهواز برای حمل مجروحین به پرواز در می آید . این رو هم اضافه نمایم در شب هایی که نیروهای رزمنده ایران دست به حمله گسترده می زدند و یا برعکس در ایامی که دشمن بعثی عراق اقدام به حمله بزرگی می نمود طبیعتآ تعداد مجروحین افزایش می یافت . به همین دلیل اعزام آن همه مجروح جنگی با یکی دو تا هواپیمای سی – 130 میسر نبود . به همین دلیل در چنین مواقعی یک فروند جامبو جت نیروی هوایی که ظرفیت بالایی در حمل زخمی ها داشت به منطقه اعزام می شد .  اتفاقآ در یکی از همین ماموریت ها بود که علاوه بر سی – 130 ، یک فروند جامبو جت هم به اهواز اعزام می شود . تجسم کنید که چگونه این همه مجروح جنگی که وصعیت خیلی  خطرناکی دارند و از درد گلوله یا ترکش سوزان توپ و خمپاره  به خود می پیچند  ، سازماندهی شده و آن ها رو سوار هواپیما می کردند . واقعآ دشوار و طاقت فرسا بود . در فرودگاه اهواز بعد از این که جامبو جت ظرفیت اش تکمیل شده و قصد پرواز رو داشت ، آژیر قرمز به صدا در می آید ... خلبان  بوئینگ 747  در این وضعیت بحرانی اگر در فرودگاه سر باند متوقف می ماند و منتظر اعلام وضعیت سفید می شد ، مسلمآ طعمه خیلی خوبی برای شکاری های عراقی بود . زیرا همان گونه که می دانید رنگ جامبو جت های ما سفید هستند . و خیلی راحت حتی از ارتفاع بالا هم قادر به تشخیص است . و اگر به پرواز ادامه می دادند ، علاوه بر ریسک دیده شدن ، امکان شلیک آتش بار خودی ها هم مزید بر علت است . واقعآ شرایط تصمیم گیری در این شرایط خیلی دشوار بود . خلبان علاوه بر دغدغه جان 800 رزمنده مجروح ، به سرمایه و ارزش بالای هواپیما در زمان جنگ هم می اندیشد . مسئله ای که در طول ایام جنگ بار ها برای من هم پیش آمده بود . اما در یک لحظه خلبان شجاع   بوئینگ 747 علی رغم تآکید برج مراقبت مبنی بر خاموش کردن هواپیما ، تصمیم می گیرد  به پرواز در آید . شاید باورتون نشه درست لحظاتی بعد از ترک فرودگاه  تاریک اهواز  که به کمک تابش نور ماه خلبان این غول بزرگ آهنین رو به پرواز در می آورد  ، فرودگاه اهواز مورد آماج بمبارون بی رحمانه هواپیماهای عراقی قرار می گیرد . از اون جایی که کروی پروازی  به داخل همون سنگری که نام بردم پناه می گیرند ، سالم می مانند ولی  ترکش های بزرگ حاصل از افتادن دو سه تا بمب در رمپ پرواز سبب به شهادت رسیدن اون دو خواهر پرستار ، فرمانده سپاه منطقه و عده زیادی از مجروحانی که روی زمین بودند می شود . هواپیما هم مانند آبکش سوراخ سوراخ می گردد . و تنها شانسی که می آورد به باک آن که مملو از بنزین بود ، اصابت نمی کند . وگرنه در یک چشم به هم زدن تمام مجروحینی که در داخل ساختمان در حال مداوا شدن بودند ، کباب شده و به همراه ساختمان فرودگاه در آتش عظیم می سوختند ....

 

 

کلام آخر ...

 

در نوشته های بالا اشاره به جایزه ای شد که صدام حسین برای سر تکاوران دریایی در نظر گرفته بود . جالبه بدونید در رابطه با جایزه های دیکتاتور عراق ، دوست بزرگوارم دکتر " بابک معترض " به مناسبت آزاد سازی خرمشهر در صفحه فیس بوک اش مطلبی منتشر کرده بود که خالی از لطف نیست .. با سپاس از دکتر معترض عزیز و فرهیخته ، مطلب رو منتشر می کنم  :

تحقیر صدام توسط خلبانان ایرانی‌

 

صدام حسین برای تحقیر کردن خلبانان ایرانی در تلوزیون عراق گفت:

 

به هر خلبان ایرانی که به 50 مایلی نیروگاه بصره نزدیک شود- حقوق یک سال نیروی هوایی عراق را جایزه خواهم داد

...

و 150 دقیقه بعد از مصاحبه صدام-

عباس دوران و حیدریان و علیرضا یاسینی-

 

نیروگاه بصره را بمباران کردند.

با این عملیات جواب گستاخی صدام داده شد و در حقیقت خود صدام تحقیر شد .

 

غروب همان روز خبرنگار رادیو بی بی سی اعلام کرد:

 

- من امروز با آقای صدام حسین رئیس جمهور عراق، مصاحبه داشتم و ایشان با اطمینان خاطر از دفاع قدرتمند هوایی خود در راه محافظت از نیروگاه ها، تاسیسات و دیگر منابع اقتصادی عراق در برابر حملات و تهاجم خلبانان ایرانی سخن می گفت. ولی من هنوز مصاحبه او را تنظیم نکرده بودم که نیروی هوایی ایران نیروگاه بصره را منهدم کرد. اینک جنوب عراق در خاموشی فرو رفته و چراغ قوه در بازارهای عراق بسیار نایاب و گران شده است چون با توجه به خسارات وارد به نیروگاه، تا چند روز آینده برق وصل نخواهد شد.

 

سپس این خبرنگار با لبخندی تمسخر آمیز گفت:

 

- البته هنوز فرصتی پیش نیامده که من از صدام حسین سوال کنم چگونه جایزه خلبانان ایرانی را تحویل خواهند داد.

 

سال روزفتح خرمشهر گرامی باد .

با تشکر از بهروز مدرسی و گردآورندگان



      نظرات ()
کلمات کلیدی :سخن، داستان کوتاه، عمومی، سرگرمی     تاریخ : ۱۳٩۱/۳/۳



تمام حقوق اين بلاگ ثبت شده در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی متعلق به جنگجویان ایرانی مي باشد ©